تبليغاتX
مرا به نام کوچکم صدا بزن

مرا به نام کوچکم صدا بزن

ادبی

 

با کدام درد ببینمت ؟

با کدام غصه برانمت ؟

که به آتش کشیدی درونم را

که نفرت را

جا دادی

در چشمانم

*

از کدام دریچه ببینمت ؟

که هر کدام

هزار وصله دارند

...

کجای دلم جای می گیری ؟

وقتی

دیگر آرام جایی ندارم...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:41 توسط نرگس|

 

درد که می شوی

سکوت می شوم

نقاب می زنم

دریچه ی قلبم را

و تا مغز استخوان درک می کنمت

...

تو زجر می شوی

و سکوت روزی فریاد می شود...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 21:57 توسط نرگس|

 

روحم در تحلیل مداوم چشمانت

تلقین عشق می کند.

درد بودنت

می کشاندم به هم خوابگی مرگ

تا افکارم را به خوابگاهی ابدی

دعوت کنم...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 18:54 توسط نرگس|

 

نگاهت

شبدر چهارپریست

وقتی زلال حضورت

مردمک چشمانم را به بازی می گیرد.

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 22:35 توسط نرگس|

 

طراوت سبز نگاهت

اسطوره ی پاک شادمانی ست

وقتی غروب

لبخندی می شود

بر لب های عابری که

غم بزرگش انتظار عبور توست...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 21:34 توسط نرگس|

 

برای همیشه ی بودنت

برای همیشه ی دوست داشتن

می میرم

تا همیشه باشم

و قدم رنجه کنی به گور بی کسی ام

...

عشقی گندیده  در مشت وارفته ی قلبت نهفته

بوی عطر تند تنفر می دهی

و من از آن سوی بودن

حس می کنمش

 

چشمانت

خالی از عطش خواستن

یقه ی احساسم را

درگیر مشت خالی امید می کند

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 19:5 توسط نرگس|

 

فریاد را می کشم از روی سرت

جیغ می زنی

بی حیایی ات را

وکشف می کنی حجابت را

بی آنکه دانه ی معرفتی خورده باشی

و یا کسی را فریفته باشی...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 18:52 توسط نرگس|

 

من به بهشت می روم

با کوله باری از کارهای نکرده

نگاه های فرو خورده و خشم های هوار نشده

من هر روز به بهشت می روم

 هر روز سر راه رفتن به بهشت به تو سر می زنم

و تو هیچگاه مرا نمی بینی

خرما های بی هسته ی بهشتی را هم که می خوری

مرا که هسته سوا می کنم

نمی بینی

 قاصدک می آید که لب هایش را ببوسم

و قاصدک همان حس عجیبیست که گاه و بی گاه مرا لمس می کند

 گناه اما نی لبکیست که چوپان هر روز می نوازد

تو با صدایش به خواب می روی

و قاصدک را که  روی سرت نشست

نمی بینی

من و قاصدک

هر روز  به بهشت می رویم

سر راه به تو  سر می زنیم

و تو هنوز خشمگینی

و هنوز هوار می کشی

...

بهشت یک راز است

در موهای ژولیده ی من

 

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 19:16 توسط نرگس|

 

چقدر ساده کنار تو مانده بودم و بعد

دروغ های تو را راست می شنیدم  و بعد

چقدر ساده مرا خوار کردی و کشتی

و من برای تو یک  خواب ساده دیدم  و بعد

تو هی بهانه  گرفتی و من چه غافل از جریان

که توی چشم  تو عشقی ندیده بودم و بعد

تو هی بهانه و من التماس و در به دری

 و من که واله و دیوانه ی تو بودم و بعد

هزار بسته از آن قرص های بی خبری

به قصد خودکشی - آن گاه ناله کردم و بعد ...

...

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 1:8 توسط نرگس|

 

با تمام بی فکری هایم توی دلت مانده بودم

تو با تمام بی رحمی ات مظلومانه نقش بسته بودی

بر چشمان دریده ی مردمان لبخند برلب

و من

با چشمان سرگردانم هزار بار گشتم

هرزه زار اعتقادات بی ریشه ات را

...

حتی دلیل ماندنم پیدا نشد

من تشنه بودم و تو مرگ هم در بساط نداشتی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 23:13 توسط نرگس|

 

پشت دیوار بی انتهای مرگ نشسته ام و نگاه می کنم

یکه تازی ات را در میدان بی انتهای خود بینی محض

ای کاش نبودی ای حس نفرت

در انتهای غریزه ی خاموش دوست داشتن

ای کاش رهایم کنی ای بی خبری از آرزوهای ناتمام رها شده

...

تو هیچ گاه نخواهی خواند

آواز های مبهمی را که روی دیواره ی قلبم رسوب کرده اند

هیچ گاه زنجیر زنگاری سنگینی که به پایم فشردی

رها نخواهی کرد

تو هیچ گاه خالی از عقاید پوچ بی ریشه ات نبوده ای

اسب خودخواهی ات را

به سمت کدام هرزه زار هی می کنی اینقدر پر امید؟

لعنت به تو که دمار از هرچه احساس است درآورده ای

زنجیر آهم را به دامنت طلاکوب می کنم

می خواهم این هدیه را بپذیری

من باز هم صبور خواهم شد...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 22:55 توسط نرگس|

 

بارها کم آوردم بودنت را

وباز رسیدم به آخرین حرف نگفته ات

در کنج آخرین دیداری که نداشتیم

وقتی حروف آواره ی درونم را به بازی گرفتی

وقتی به چشمان خیالی ام نگاه نکردی و

و درونت پر بود از بی حوصلگی

من آواره بودم در چشمان بی احساست

و با همان دهان همیشه بسته ات به زنجیرم کشیدی

می خواهم گم کنم حس بودنت را

در پستوی اخرین احساس نداشته ام

تو همان حس گنگ سردرگمی هستی

چشمانم با ندیدنت زیبا می شوند

درونم سرشار از امید...

 

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 23:31 توسط نرگس|

 

عطش خواستنت سیلی می کوبد بر گونه های مبهوتم

حیران می شوم داشتنت را

که از کی دارمت

خواستنت را از کی آغاز کردم

به کجا می روم این قدر زود و این قدر مبهوت

بیدارم کن

تا حس بی خبری را فرو بشکنم و ببینمت

آن قدر ببینمت

تا بدانم

براستی

می خواهمت یانه

تو بگو

من می نویسم سرنوشتم را

می خواهم بنویسمت تا احساس شوی...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 17:22 توسط نرگس|

 

این متن نوشته خانم

  " بلقیس سلیمانی"

یکی از نویسندگان  معاصر است

 

من« دوشيزه مکرمه» هستم

وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و  همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم

وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم .

 من «والده مکرمه» هستم

وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي  خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند ..

 من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم،

وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند

 من «زوجه» هستم،

وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد

 من «سرپرست خانوار» هستم،

وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشدو براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم،

وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم،

وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم،

وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند..

من «بي بي» هستم،

وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم،

وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند..

من «مادر» هستم،

وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم،

وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشت ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم،

وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم،

وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم،

وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

من «بانو» هستم،

وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي ، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره،مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و....» هستم.
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
============ ========= ========= ===

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند...

 تف به این فرهنگ نکبت...
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 19:7 توسط نرگس|

 

روزی بلند مثل بلندای آسمان

آمد که باز عشق بیارد برایمان

عشقی عجیب مثل من وتو -ترانه خوان

عشقی شبیه هر چه بگوییم ناگهان

آمد که خانه ی دل ما کم نیاورد

تا ما از این به بعد بخندیم بی امان

ما هیچ وقت توی دل هم نبوده ایم

شاید همان شویم که او میدهد نشان

او نه - همان که فال مرا دیده بود وگفت

باید جدا شوید - نباشید شادمان

انگار بهتر است نباشیم پیش هم

باید جدا شویم.نگو پیش من بمان

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:52 توسط نرگس|

 

و باز با  غزلی تازه می شوم مدهوش

و مات می شوم این بار و می شوم خاموش

تو باز حرف دلت را برای من گفتی

و من چقدر غریبانه می سپارم گوش

به واژه های قشنگت قسم - عزیز دلم

که با کرشمه ی شعر تو رفته ام از هوش

 

به همه ی دوستای خوبم سلام می کنم و به خاطر کامنتای زیبا و با احساس ازتون ممنونم. متاسفانه به خاطر عدم دسترسی به اینترنت نمی تونم مطلب جدید پست کنم.به شما این قول رو می دم  که به زودی مشکل رو حل کنم و در خدمتتون باشم.

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 21:39 توسط نرگس|

 

دوباره با غزلی تازه رو به راهم کن

و فکر تازه به حال دل سیاهم کن

من ان ستاره ی بختم که آرزو کردی

اگر برای تو مقدور شد نگاهم کن

 

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 12:4 توسط نرگس|

 

بالاخره روزای سخت پایان نامه ای تموم شد.

با نمره ی کامل وامتیاز عالیییییییییییییییییییییییی دفاع کردمممممممم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 21:19 توسط نرگس|

 

 باز هم دلشوره ای دیگر

باز احساسی که می دانم برایم سخت و جان فرساست

رو به سوی مقصدی دارم که می دانم

سال ها در انتظارش بودم و اکنون چه نزدیک است

آه ای احساس وهم الود

دور شو تا راه خوشبختی پدید آید

باز هم دلشوره ای جان کاه

 برام دعا کنید...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 2:15 توسط نرگس|

 

بغضی غریب کنج دلم را گرفته بود

این من نبودم و دلم از سینه رفته بود

دیگر صدای هیچ شکستی عجیب نیست

آخر دل من از تو و عشقت گرفته بود

می خواستم نمانی از امروز پیش من

قلبم پر از ترانه ی از یاد رفته بود

آن قدر مثل تو شده بودم که ناگهان

دیدم که اختیار من از دست رفته بود

شاید عجیب نیست غریبانه گم شوم

آخر دلم هزار برابر گرفته بود

انگار آمدی که روضه بخوانی برای عشق

افسوس دیگر این دل تنها م خفته بود

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 21:20 توسط نرگس|

 

امشب کنار خستگی ام بغض می شوم

شایدبه یاد سادگی ام سردتر شوم

شاید دل تو امشب از این واژه سر رود

اما دوباره باز

بی تاب می شوم که تو را ساده تر کنم

اما تو را چگونه ببینم که حل شوی

از آن معادلات عجیبی که بی گمان

صد بار هم ببینمت از بر نمیکنم

حتی صدای پلک زدن هات ساده نیست

وقتی نگاه میکنی از جبر -ناگهان

احساس می کنم مژه ات را که بی شکیب

جاروزنان خنده ی بی اختیار توست

مبهوت می شوم که تو خندیدی یا خیال

این بار راه خاطر من را گرفته است؟

هر چند خنده ات چو خیالی گذشت و رفت

می خواهم احتمال دهی این معادله

یک روز باید از سخنی ساده رد شود

حرفی شبیه :عشق نبود این فریب بود

یا ساده تر :برو به خدا می سپارمت

بغضم شبیه خاطره هایم عجیب بود...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:37 توسط نرگس|

 

دلم هوای تو دارد فراتر از دربند

دوباره با غزلی تازه می خوری پیوند

به انتظار نشستم واین کمی سخت است

برای خاطر من غم نخور - بیا وبخند

تو خوش نباشی عزیزم دلم زمستانیست

برای گرم شدن جور کن کمی ترفند

یکیش  این که بیایی کنار من عشقم

و دیگری دو سه بار است گفته ام- لبخند

برای خنده ی من هم دو راه می ماند

یکی حرارت عشقت و باز هم لبخند...

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 16:43 توسط نرگس|

 این پستو بدون شعر میذارم

دوست دارم شما برام شعر بگید

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 18:29 توسط نرگس|

 

امشب برای خاطره هایم عجیب بود

 امشب شبی شبیه به امن یجیب بود

 مثل شب بلند وکبودی که تا سحر

 توی دلم گلایه و دردی غریب بود

 عید است عید و حیف که عید من و تو نیست

امشب دوباره زلزله آمد عجیب بود

 من با اجازه قافیه تکرار می کنم

آخر هوای شعر گفتن من بی شکیب بود

 امشب دلم هوای تو را کرده بی خیال

 باور کن این برای خودم هم عجیب بود

 دیگر صدای گریه دست خودم نیست درک کن

باید به فکر حادثه هایی مهیب بود

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 23:7 توسط نرگس|

 

و صدا باش

برای لحظه ای که آبستن شوم کورسوی نگاهت را.

-

من درشتی لبخندت را

در پهلوی چپم حس خواهم کرد...

-

روزی

تولد حقیقت را جشن می گیرم

و تو همچنان در گیر دنده ی چپ و راست می مانی

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 13:46 توسط نرگس|

 

امشب از فرق علی کعبه دری زد به بهشت

چه مراعات نظیریست - علی - کعبه - بهشت

><

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

از همتون خواهش می کنم برای منم دعا کنید.

عباداتتون قبول باشه

 

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 23:14 توسط نرگس|

 

دنیا برای تو

فقط این روز مال من

یک شب برای من

همه ی سال مال تو

گلها- تمام پنجره ها - خانه مال تو

تنها

صدای کودک یک روزه مال من

اینجا شب است

نام دل بی ریای من

در این شب سیاه

وقتی دوچشم من

با رهزنان وسوسه پیکار میکنند

مژگان من

ـ لباس بلند عروس چشم ـ

بر جاده های چراغانی سکوت

دنباله می رود

اما صدای شهوت صدها ستاره اشک

با نو عروس غمزده هم خواب می شوند.

اینجا تمام پنجره هاباز می شوند

اینجا تمام چلچله ها خواب می روند

تنها

صدای مبهم یک کوچه حادثه

بر خاطرات ساده ی من رنگ می زند

رنگ سیاه یک شب تنها

شب زفاف...

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 12:44 توسط نرگس|

 

در کوچه های خالی اندیشه مانده ایم

کاش عابران دوباره هوایی کنندمان

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 21:28 توسط نرگس|

 

هر چند تو بد کردی و تنها ماندم

اما دل دیوانه هوایت کرده

این بار هوای دل من سرد و صبور است

شاید دگر از غصه ی تو دق نکنم حیف

انگار صدایم به دلت می رسد این بار

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 0:51 توسط نرگس|

مهدی بیا به خاطر باران ظهور کن

ما را از این هوای سراسیمه دور کن

وقتی برای بدرقه ی عشق می روی

از کوچه های خسته ی ما هم عبور کن

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 15:32 توسط نرگس|


آخرين مطالب
» از کدام دریچه ...
» تا مغز استخوان...
» تلقین عشق...
» حضور
» اسطوره
» برای همیشه ی بودنت
» فریاد ...
» بهشت یک راز است ...
» یک خواب ساده دیدم و بعد ...
» با چشمان سرگردانم ...

Design By : Pichak